راهنمای منطق دهم انسانی

نویسنده:admin تاریخ:۹ فروردین ۱۳۹۶ دسته بندی:دهم انسانی, منطق بازدید:43 بازدید

راهنمای منطق دهم انسانی

راهنمای منطق دهم انسانی

راهنمای منطق دهم انسانی

با سلام خدمت کاربران عزیز !

سعی ما در این هستش در چند پست ما بتونیم کلیه سوالات و همچنین راهنمای منطق را جمع بندی کنیم در این پست شما با چند قسمت از درس منطق که به صورت اختصاصی برای شما فراهم دیده ایم آشنا می شوید.

در آغاز ما با دانلود کتاب منطق این پست را شروع می کنیم برای دانلود بر روی لینک زیر کلیک کنید

دانلود کتاب منطق

برای شروع کافی است با دقت بر روی مسائل مطرح شده دقت نمایید.

مبحث جزئی و کلی در منطق

کلی پنج قسم است:

✅کلی بدون مصداق و ممتنع المصداق. مانند: دایره مربع و شریک الباری.

✅کلی بدون مصداق و ممکن المصداق. مانند: سیمرغ و ققنوس.

✅کلی دارای مصادیق خارجی نامحدود. مانند: فرشته، عدد.

✅کلی دارای مصادیق محدود. مانند: انسان و میز .

✅کلی واحد المصداق. مانند: واجب الوجود بالذات.

توضیح اینکه: کلی واحد المصداق در منطق کلی است، ولی در فلسفه جزیی است

جزیی در منطق شامل چه مواردی می باشد؟

✅اسامی خاص. مانند: افلاطون، ارسطو، ابن سینا

✅ضمایر. شامل: من، تو، او، ما، شما، ایشان

✅هر اسمی که با این و آن همراه باشد. مانند: این دفتر، آن کتاب

✅کلمات و مفاهیم داخل گیومه و کل مجموعی. مانند: دانش آموزان این کلاس، ملت ایران

کلی قابلیت آن را دارد که بر مصداق های متعدد منطبق شود. (افراد خارجی یا فرضی) مانند: فیلسوف،دریا، درخت، …

🔴جزئی فقط بر یک مصداق و یک فرد منطبق می شود. مانند: سقراط، دریای خزر، این درخت، …

🔷تشخیص کلی:

✅کلی محمول قضیه واقع می شوند. مانند: فلانی انسان است.

✅ معمولاً کلمات مضاف هم کلی هستند. مانند: زمین مزروعی

✅جزئی قابل جمع بستن نیستند کلی قابل جمع بستن است. مانند: کتاب ⬅️ کتابها

✅  کلی مشترک معنوی است. مانند: وجود- نور – انسان

✅ این و آن بر سر کلی آن را جزئی می کند. مانند: این دختر ، آن پسر

✅ کلماتی مانند رهبر انقلاب در کشور ما تک مصداق است. اما قابل صدق بر کثیرین است ولو به فرض، پس کلی است .

✅اسامی خاص جزئی هستند مانند: ملاصدرا- ارسطو- افلاطون- امام خمینی

فرق بین کلی و جزئی

🔴کل، عبارت از چیزی است که مرکب از اجزا باشد.  که در مقابل آن جزء قرار دارد. مانند ساعت و میز و درخت. که مثلا ساعت دارای اجزای متعدد (فنر، پیچ، چرخ، قاب و عقربه ها و …) می باشد و آن اجزاء جمعاً آن کل را تشکیل می دهند.

🔴کلی عبارت از مفهومی است که افراد متعدد را شامل می‌شود و در تحت آن افراد مندرج است، و در مقابل جزئی قرار دارد؛ مانند انسان که یک مفهوم کلی است و شامل حسن، حسین و… می‌‌شود.

فرق میان کل و کلى و جزء و جزئی بسیار است. برخی از آنها عبارت است از:

♦️۱)کل از اجتماع اجزا تشکیل می‌شود(کل بدن انسان از مغز، پا، دست، قلب و … تشکیل می‌شود)، اما کلى از اجتماع جزئیات تشکیل نمی‌شود(کلّی انسان از حسن، فرهاد، زینب و … تشکیل نمی‌شود) ؛ چرا که کل عبارت است از مجموع اجزا، در حالی‌که کلى مجموع جزئیات نیست، بلکه برداشتی ذهنی از جزئیات می‌باشد.

♦️۲)کل بر اجزای خود قابل حمل نیست، ولی کلی بر افراد خود قابل حمل است؛ مانند این‌که نمی‌توان گفت «آجر ساختمان است»، اما می‌توان گفت «فرهاد انسان است.»

♦️۳) وجود کل بدون وجود اجزا محال است و از عدم اجزا، عدم کل لازم می‌آید، در حالی‌که در کلى و جزئى چنین نیست. به بیان دیگر، «کل» بدون اجزا امکان تحقق ندارد؛ یعنی نمی‌توان درختی را یافت که برگ و ریشه و … نداشته باشد، یا خانه‌‌ای که سقف و دیوار نداشته باشد، ولی کلی ممکن است در خارج، فرد و مصداقی نداشته باشد، بلکه صرفاً در ظرف ذهن محقق باشد؛ مانند «کوه طلا»، «دریای جیوه»، «سیمرغ» و …

♦️۴)کل در خارج ذهن می‌تواند وجود داشته باشد، اما کلى نمی‌تواند وجودی غیر ذهنی داشته باشد.

♦️۵)کلی با از بین رفتن برخی یا تمام افرادش از کلی بودن نمی‌‌افتد. به عنوان مثال: از مردن و درگذشتن افراد انسان‌‌،نقصانی به مفهوم انسان در ذهن عارض نمی شود و باز هم کلی است، ولی کل با از دست دادن چند جزء خود (یا حتی یک جزء) دیگر آن کلّ سابق نیست. مثلاً اگر آجری از خانه ای بیفتد، اگرچه باز کل است، اما دیگر آن کل سابق نیست.

♦️۶)اجزای کل محصور است، اما جزئیات کلى محصور نیست.

♦️۷) کل نمی‌تواند جزو تعریف جزء خود باشد، ولی کلى می‌تواند جزو تعریف جزئى قرار بگیرد؛ مانند این‌که ساختمان نمی‌تواند در تعریف آجر قرار گیرد، ولی انسان می‌تواند در تعریف علی و حسین و…. که از جزئیات و مصادیقش هستند، قرار گیرد. مثلاً می‌گوییم علی چیست؟ می‌گوییم انسان است.

♦️۸)سبقت تصور ماهیت کل بر تصور ماهیت جزء، واجب نیست، ولی سبقت تصور ماهیت کلى بر تصور ماهیت جزئى، واجب است

 امتحانک جزئی و کلی 

خداپرست ⬅️ کلی

ابن سینا ⬅️ جزئی

خط ⬅️ کلی

گنجشک ⬅️ کلی

رخش ⬅️ جزئی

مولود کعبه ⬅️ کلی

مدینه فاضله ⬅️ کلی

مدینه منوره ⬅️ جزئی

نماز عید فطر ⬅️ کلی

بنیان گذار فلسفه ⬅️ کلی

سقراط بنیان گذار فلسفه ⬅️ جزئی

کتاب سعدی ⬅️ کلی

کتاب گلستان ⬅️ جزئی

طویل ترین خیابان تهران ⬅️ کلی

خیابان ولیعصر تهران ⬅️ جزئی

مرغ آتشخوار ⬅️ کلی

اله ⬅️ کلی

الله ⬅️ جزئی

فضیلت ⬅️ کلی

شجاعت ⬅️ کلی

درخت کاج ⬅️ کلی

ورزشگاه آزادی ⬅️ جزئی

شاهکار ادبیات قرن ⬅️ کلی

غذای خوشمزه ⬅️ کلی

هملت ⬅️ جزئی

…………………………………………………………………………………………………..

مبحث نسبت های اربع

 

✅تشخیص نسب اربع بین دوکلی از طریق سه قضیه
۱)هر ۰۰۰۰۰۰است
۲)هر۰۰۰۰۰۰است
۳)هیچ۰۰۰۰۰۰۰۰نیست

الف)اگر از نسبت دادن دوکلی به یکدیگر دوقضیه ۱و۲ صادق باشد رابطه تساوی است.

ب)یکی از دوقضیه ۱ و۲ صادق ودیگری کاذب ،رابطه مطلق است.

ج)۱و۲ کاذب وقضیه ۳ صادق باشد ،رابطه تباین است.

د)هر سه قضیه کاذب باشد ،نسبت من وجه است.

.

نسبت های اربع

نسبت های چهارگانه که در اصطلاح نسب اربع هم گفته می شود، از جمله مباحثی است که در مبحث تصورات منطق بدان پرداخته می شود.

هر مفهوم کلی را اگر با توجه به افراد و مصادیقی که دارد، با یک مفهوم کلی دیگر که آن نیز شامل یک سلسله افراد و مصادیق است، مقایسه کنیم، یکی از چهار نسبت زیر را با یکدیگر خواهند داشت:
تساوی

بین دو مفهوم کلی، در صورتی نسبت تساوی بر قرار است که بر هر چه این یکی صدق کند، آن دیگری نیز صادق باشد و بالعکس. یعنی این دو کلی در تمام مصادیق خود با هم مشترکند و قلمرو هر دو، یکی است.
مانند نسبت میان دو مفهوم کلی انسان و ناطق؛ چرا که هر انسانی ناطق است و هر ناطقی نیز انسان است. انسان بر حسن و حسین و تقی و… صادق است(یعنی می توان گفت: “حسن، انسان است؛ حسین، انسان است” و هکذا) و بر تمام این افراد، ناطق نیز صدق می کند(یعنی می توان گفت: “حسن، ناطق است؛ حسین، ناطق است” و …).
عکس این قضیه نیز درست است: بر هر چه ناطق صادق است، انسان نیز صادق است.

به عبارت دیگر، دو کلی در صورتی متساوی هستند که مصادیق آن دو مشترک باشند؛ یعنی هر چه مصداق این یکی است، مصداق دیگری نیز باشد. نسبت تساوی را به این شکل نشان می دهند:
الف = ب
باید توجه داشت که نسبت تساوی بین دو مفهوم را می توان به دو قضیه موجبه کلیه باز گرداند:

هر انسانی ناطق است.(موجبه کلیه)
هر ناطقی انسان است.(موجبه کلیه)

میان هر دو تصوری که بتوان این دو قضیه را درباره شان گفت، نسبت تساوی برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: “هر الف ب است و هر ب، الف است”، آن گاه الف و ب متساوی هستند.)
برای روشن تر شدن این نسبت به ذهن، دو دایره مساوی را در نظر بگیرید که به طور کامل بر هم منطبق می شوند.

به این دو دایره (متطابق) می گویند.

تباین

بین دو مفهوم کلی در صورتی نسبت تباین برقرار است که هیچ کدام از افراد آن ها در حیطه دیگری نباشد. به عبارت دیگر، دو کلی در صورتی متباین هستند که هیچ مصداق مشترکی نداشته باشند و قلمرو هر یک، کاملا جدا از قلمرو دیگری بوده و هیچ نقطه مشترکی میانشان نباشد.
مانند نسبت بین درخت و اسب، انسان و سنگ، مثلث و مربع.

مثلا انسان بر موجوداتی صدق می کند که سنگ به هیچ وجه بر آن ها صادق نیست. از طرف دیگر ، سنگ نیز بر چیز هایی صادق است که انسان بر آنها صادق نیست. نه انسان شامل افراد سنگ می شود و نه سنگ شامل افراد انسان می گردد؛ نه انسان چیزی از قلمرو سنگ را در بر می گیرد، نه سنگ چیزی از قلمرو انسان را.

می توان رابطه و نسبت دو مفهوم متباین را توسط دو قضیه سالبه کلیه بیان نمود:

هیچ انسانی سنگ نیست.(سالبه کلیه)
هیچ سنگی انسان نیست.(سالبه کلیه)

میان هر دو تصوری که بتوان این دو قضیه را درباره شان گفت، نسبت تباین برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: “هیچ الف ب نیست و هیچ ب، الف نیست”، آن گاه الف و ب متباین می باشند.)
دو مفهوم متباین را که متباینین می خوانند، می توان به دو دایره تشبیه کرد که جدای از هم هستند و در هیچ نقطه ای با هم اشتراک ندارند.

به این دو دایره (متخارج) می گویند.

عموم و خصوص مطلق

بین دو مفهوم کلی در صورتی رابطه عموم و خصوص مطلق بر قرار است که فقط یکی از آن ها بر تمام افراد دیگری صادق باشد. به سخن دیگر، فقط یکی از این دو مفهوم بر تمام افراد دیگری صدق می کند و تمام قلمرو آن را در بر می گیرد؛ اما آن دیگری تمام قلمرو و مفهوم اول را شامل نمی شود؛ بلکه فقط بعضی از آن را در بر می گیرد.

در حقیقت، یکی از این دو مفهوم که اعم از مفهوم دیگر است، تمام افراد مفهوم دیگر را شامل بوده و مصادیق دیگری نیز غیر از آن دارد.
مانند حیوان و انسان، فلز و نقره، انسان و جسم.
مثلا انسان بر حسن و حسین و تقی و … صادق است و جسم نیز بر همه آنها صادق است(حسن انسان است – حسن جسم است) یعنی هر یک از افراد انسان، جزو افراد جسم هم هست؛ اما عکس این رابطه درست نیست؛ یعنی بر هر چه جسم صادق باشد، لازم نیست انسان هم صادق باشد. زیرا همه اجسام، انسان نیستند (مثلا سنگ، جسم است؛ اما انسان نیست).
همچنین هر نقره ای فلز است، ولی هر فلزی نقره نیست؛ بلکه فقط بعضی از فلزها نقره اند و بعضی نقره نیستند.(مانند طلا و آهن)

مفهومی را که اعم از دیگری است، اعم مطلق و مفهوم دوم را اخص مطلق می نامند. به سخن دیگر، کلیت و شمول یکی از آن ها به طور مطلق بیشتر از دیگری می باشد: یعنی هم بر آن صدق می کند و هم بر غیر آن.

می توان نسبت عموم و خصوص مطلق را به یک قضیه موجبه کلیه، یک قضیه موجبه جزئیه و یک قضیه سالبه جزییه باز گرداند:

هر نقره ای فلز است.(موجبه کلیه)

بعضی فلز ها نقره اند .(موجبه جزئیه)

بعضی فلز ها نقره نیستند.(سالبه جزئیه)

میان هر دو تصوری که بتوان این سه قضیه را درباره شان گفت، نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: “هر الف ب است؛ بعضی ب الف است؛ بعضی ب الف نیست”، آن گاه الف و ب عام و خاص مطلق هستند.)

برای تقریب بیشتر به ذهن، آن را به دو دایره تشبیه می کنیم که یکی بزرگتر از دیگری است. دایره کوچک داخل در دایره بزرگتر قرار دارد.

دایره بزرگ، اعم مطلق؛ دایره کوچک، اخص مطلق و رابطه میانشان عموم و خصوص مطلق است.
به این دو دایره (متداخل) می گویند.

عموم و خصوص من وجه

بین دو مفهوم کلی، در صورتی رابطه عموم و خصوص من وجه است که هر یک نسبت به دیگری از جهتی اعم (کلی تر) باشد و از جهتی اخص (محدودتر ). یعنی هر کدام، بر بعضی از افراد دیگری صدق می کند(نه بر همه آنها).
یا به عبارت دیگر، این دو مفهوم کلی، افراد مشترکی داشته باشند و هر یک نیز دارای افرادی مخصوص خود باشند که با افراد آن یکی مشترک نیست.
مانند نسبت میان انسان و سیاه، مسلمان و ایرانی،مسیحی و اروپایی، مثلث ومتساوی الاضلاع.

چنانکه مسلمان از جهتی اعم از ایرانی است؛ زیرا هم شامل افراد ایرانی می شود و هم شامل افراد غیر ایرانی. از آن سو، ایرانی نیز از جهتی اعم از مسلمان است؛ زیرا هم شامل ایرانیان مسلمان می شود و هم شامل ایرانیان غیر مسلمان(مانند زرتشتیان).
مصداق های مشترک این دو کلی، ایرانیان مسلمان هستند.
مصداق های ویژه و مخصوص مفهوم مسلمان که با ایرانی مشترک نیستند، مسلمانان غیر ایرانی و مصادیق خاص مفهوم ایرانی، ایرانیان غیر مسلمان می باشند.

می توان نسبت بین دو مفهوم عام و خاص می وجه را به دو قضیه موجبه جزئیه و دو قضیه سالبه جزئیه باز گرداند:
بعضی مسلمان ها، ایرانی هستند.(موجبه جزئیه)
بعضی مسلمان ها، ایرانی نیستند.(سالبه جزئیه)
بعضی ایرانی ها، مسلمان هستند.(موجبه جزئیه)
بعضی ایرانی ها، مسلمان نیستند.(سالبه جزئیه)

میان هر دو تصوری که بتوان این چهار قضیه را درباره شان گفت، نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: “بعضی الف، ب است؛ بعضی الف، ب نیست؛ بعضی ب، الف است؛ بعضی ب، الف نیست”، آن گاه الف و ب عام و خاص من وجه هستند.)

برای تقریب به ذهن، می توان این رابطه را به دو دایره متقاطع تشبیه کرد که در قسمت هایی با هم مشترکند و در قسمت هایی نیستند.

این دو دایره را (متقاطع) می گویند.

تساویتباین

عموم و خصوص من وجهi

نمونه هایی از نسبت های چهارگانه

مسلمان و موحد(مطلق)

فکر و استدلال (مطلق)

ایرانی و مسلمان (من وجه)

درخت و چنار (مطلق)

نماز و واجب (من وجه)

چرخ و اتومبیل(تباین)

موحد و مشرک (تباین)

جسم و دارای مکان (تساوی)

خیابان و شهر (تباین)

مادر و کارمند (من وجه)

مبتدا و مرفوع(مطلق)

علم و تصور (مطلق)

کلیات خمس

 درس چهارم منطق « اقسام ذاتی و عرضی ( کلیات پنج گانه )

⁉️س ۱ : منظور از کلیات پنجگانه چیست و اقسام آن را نام ببرید ؟

✅ج : مفهوم ذاتی ( درونی ) و عرضی ( بیرونی ) به پنج دسته تقسیم می شود که کلیات پنجگانه یا کلیات خمسه گویند. که عبارتند از : اقسام ذاتی ( ۱ ـ جنس  ۲ ـ فصل  ۳ ـ نوع ) و اقسام عرضی ( ۴ ـ عرض خاص  ۵ ـ عرض عام ) .

⁉️س ۲ : از کلیات پنج گانه « جنس » را با مثال تعریف کنید .

✅ج : جنس ، مفهوم ذاتی ( درونی ) مشترک است و قابل تقسیم بر انواع است . مثل حیوان که دارای انواعی مثل انسان ، اسب ، گربه ، ببر و . . . است . یا شکل که جنس است برای انواعی مثل مثلث ، مربع و . . . و همین طور عدد که جنس است برای  ۱و۲و۳ و . . . ـ فلز ـ عنصر ـ زاویه ـ خط نیز جنس هستند .

شکل برای مثلث ـ درخت برای نخل جنس هستند.
بنابراین جنس کلی ذاتی است که بر افراد مختلف الحقیقه دلالت می کند .

⁉️س ۳ : از کلیات پنجگانه « فصل » را با مثال تعریف کنید .

✅ج : فصل مفهوم ذاتی ( درونی ) است که اختصاص به یک ذات داشته باشد و او را از ذات های دیگر متمایز و جدا می سازد . بنابراین فصل یعنی صفت ذاتی متمایز کننده‌ی یک ذات از ذات دیگر . یا فصل یعنی مفهوم درونی و اختصاصی است . کلی ذاتی است که افراد یک نوع را از انواع دیگر جدا می کند .
مانند : ناطق نسبت به انسان ـ سه ضلعی نسبت به مثلث ـ حساس نسبت به حیوان ـ نامی ( رشد و نمو ) فصل موجود زنده از بی‌جان – تفکر و تعقل برای انسان – نامی برای گیاه ـ بُعد برای جسم .

⁉️س ۴ : از کلیات پنجگانه « نوع » را با مثال تعریف کنید .

✅ج ۴ : وقتی جنس و فصل با هم جمع می شوند ، مفهومی را تشکیل می دهند که آن مفهوم می تواند در خارج مصداق داشته باشد . مثلاً وقتی مفهوم « حیوان » با مفهوم متفکر جمع می شود ، مفهوم انسان را می سازد که این مفهوم دارای مصداق خارجی است . بنابراین مفهومی که از جنس و فصل تشکیل شده نوع می گویند . یا کلی ذاتی که در جواب « آن چیست » می‌آید .
مانند : انسان ـ اسب ـ‌ آهو ـ‌ چنار ـ بید ـ مربع ـ دایره ـ خرگوش و . . .

⁉️س ۵ : مقصود از مفاهیم بیرونی یا عرضی چیست ؟

✅ج : غیر از مفاهیم درونی ( ذاتیات ) ، مفاهیم دیگری هم هستند که اگر چه تشکیل دهنده‌ی ذات و ماهیت یک موجود نیستند ، ولی با آن ارتباط دارند و از صفات و خصوصیات آن به حساب می‌آیند . به چنین مفاهیمی ، مفاهیم بیرونی یا عرضی گویند .

مثل ۱ : کشاورز ـ پزشک ـ سیاه پوست ـ نیرومند ـ مهندس و . . . که برای ذات انسان عرضی هستند .
مثال ۲ : متساوی الاضلاع ، قائم الزاویه بودن برای مثلث عرضی محسوب می شوند .

به عبارت دیگر ، صفاتی که در حقیقت اشیاء دخالت ندارند و اگر از چیزی گرفته شوند ، حقیقت آن عوض نمی شود مانند شور بودن آب و . . .

⁉️س ۶ : از اقسام عرضی « عرض خاص » را با مثال تعریف کنید .

✅ج : صفاتی که بیرون از ماهیت و ذات هستند اما به گونه ای هستند که لازمه‌ی یک نوع خاص است .
مثل : سه زوایه داشتن برای مثلث ـ صفت شگفت زدگی برای انسان ـ رنگ پذیر بودن برای جسم ـ نویسندگی برای انسان .

به عبارت دیگر : کلی عرضی است که اختصاص به یک ماهیت داشته باشد مانند: ضاحک و کاتب برای انسان . و در واقع عرض خاص از آثار و لوازم فصل است .

⁉️س ۷ : از اقسام عرضی « عرض عام » را با مثال تعریف کنید .

✅ج : عرض عام ، کلی عرضی است که بر انواع مختلف اطلاق می شود یا عرض هایی است که در چند نوع یافت می شوند و اختصاصی به نوع خاصی ندارند .
مانند راه رفتن که هم برای انسان و هم برای بسیاری از حیوانات عرضی است . همینطور : متحرک ، بزرگ ، کوچک ، سفید ، سیاه بودن برای انسان عرض عام هستند . بیماری برای انسان ـ رسانا برای فلز ـ رنگ برای میز.

بحث تکمیلی درباره‌ی مفاهیم درونی ( ذاتیات ) یعنی مراتب اجناس .

⁉️س ۸ : مراتب اجناس را نام برده و به همراه مثال تعریف کنید .

✅ج : مراتب اجناس عبارتند از : ۱ ـ جنس قریب  ۲ ـ جنس بعید  ۳ ـ جنس الاجناس ( جنس عالی )

۱ ـ تعریف جنس قریب : جنسی که بر نوع نزدیک تر بوده و مستقیماً بر انواع تقسیم می شود .
مانند حیوان نسبت به انسان ـ جسم نامی نسبت به حیوان ـ جسم نسبت به حیوان .

۲ ـ تعریف جنس الاجناس ( جنس عالی ) : جنسی که بالاتر از همه‌ی جنس ها بوده و بالاتر از آن جنس دیگری نیست . مانند جوهر نسبت به انسان .

بنابراین :

⭕️انسان ، نوع است.
⭕️حیوان جنس قریب انسان است.
⭕️جسم نامی و جسم و جوهر، اجناس بعید هستند .
⭕️جوهر جنس عالی است .

بنابراین با توجه به نمودار ، افزایش مفهوم موجب کاهش مصداق است ، یعنی هر چه از جنس عالی به طرف پایین بیاییم چیزی به مفهوم افزوده می شود و برعکس مصداق کاهش می یابد . انسان که در ذیل همه قرار دارد از حیث مفهوم از همه‌ی اجناس مافوق خود پربارتر و غنی تر است ، زیرا تمام اجناسی که بر فراز انسان هستند از جنس قریب گرفته تا جنس الاجناس همه در مفهوم انسان مندرج هستند. زیرا انسان همان « جوهر جسمانی نامی حساس ناطق » است و جز این مفهوم دیگری ندارد . اما از حیث مصداق از همه محدودتر است.

اقسام خمس